تبليغاتX
موناليزا
























موناليزا

گاه نوشت های من

وقتی تصمیم بگیری اشتباه زندگیت را با یه اشتباه بزرگتر مخفی کنی،دیگه مجبور میشی اونقدر این اشتباه کاری هات را تکرار کنی تا بشی مثه من. اونوقت دیگه نمیتونی سر این کلاف سر در گم که شاید اسمشو گذاشتی زندگی ،پیدا کنی.

نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390ساعت توسط ستاره |

از برجستگی روی پا شروع کرده بود به پریدن بعد یه چرخ کوچولو زده بود به پشت ساق پا و از اونجا رفته بود بالا ،بالا و بالاتر. چند سانتی مخفی شد. اه، لعنتی. ولی پیداش کردم. روی گودی کمر.با یکی دیگه شکل خودش. اون بالا بالاها، یعنی پشت گردن، یه شمع بود. طفلکی ها میرفتن بسوزن.

ذهنم مشغول اون چندسانت بود.همونجایی که دوتا شدن... رفتم جلو. زل زدم به بدنش.دزدکی .دوباره. از پایین تا بالا.آهان .طفلکی  پروانه ها از اول دوتا بودن .فقط اولش به ترتیب اومده بودن بالا.

 

اشتباه نشه. من یه زنم. مشکل اخلاقی ندارم.فقط کنجکاو شدم. مثل بقیه. اینجا استخره. ای لاو یو پی ام سی .
نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت توسط ستاره |

یعنی گناهی که توی زندگی قبلیم انجام دادم اینقدر بزرگه که تاوان به این سنگینی داره؟
نوشته شده در جمعه 17 تیر1390ساعت توسط ستاره |

وقتی شروع میکنه به فرستادن مسیج های رمانتیک میفهمم دوست پسر جدید پیدا کرده یا با قبلی آشتی کرده.

وقتی مسیج میده:" یکی دو هفته میرم دبی پیش بابام. چیزی لازم نداری از اونجا برات بخرم؟" میفهمم با دوست پسرش بهم زده.

نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1390ساعت توسط ستاره |

ای کاش همه شاگردام مثه ارشیا بودن: مودب، باهوش، دوست داشتنی
نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد1390ساعت توسط ستاره |

نه برای اخراجی های یک رفتم سینما نه دو و نه سه. برای چهار و پنج و شش هم فکر نکنم نظرم در مورد ده نمکی تغییر کند.

پ ن :

وقتی دنیای هنر و فرهنگ با آدمهای بی فرهنگ آلوده میشود مایه ی تاسف است.

نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت توسط ستاره |

رفتم جنوب که آبی دریا را ببینم. منظور همان خلیج همیشگی فارس است.اما علاقه ی یکی از دوستان همسفر به خرید که چه عرض کنم آشغال خری و پرسه زدن در بازارهای دیلم و گناوه و قیمت کردن انواع شامپو، خمیردندان و کرم های تقلبی از دستفروش های آنجا مانع شد که یک دل سیر به تماشای خلیج بنشینم و ریلکس کنم. باشد که بار بعد در انتخاب همسفر دقت بیشتری کنم.

و اما جریان گم شدن دستبند مادرم در یکی از این بازارهای شلوغ و پر از مسافر که داشت این سفر تا حدودی تحمیلی را به زهر مبدل میکرد با پیدا شدن خارج ار باور آن، یک روز بعد توسط یک دختر بوشهری(اهل بندر ریگ) نتیجه ای عکس داد. دخترک حتی حاضر به قبول مژدگانی هم نشد. فکر میکنم چهره اش برای همیشه در ذهنم ثبت شد. شاید این چند خط کوچکترین کاری باشد که برای تشکر از او میکنم. گرچه میدانم او وبلاگ نمیخواند.

به هر حال بوشهر را دوست داشتم به خاطر زیبایی خلیجش و خونگرمی مردمانش. بوشهری ها خسته نباشید میزبانان خوبی بودید.

نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1390ساعت توسط ستاره |

میدونستم  بویایی خوبی دارم ولی وقتی دو روز پیش از دوستم(با فاصله چند متری از من) خواستم زودتر کارش را با کاغذ کاربن تمام کنه و اینقدر تکونش نده، هاج و واج نگاهم کرد که مگه کاغذ کاربن بو میده؟ طی تستی که اون روز از ده نفر انجام شد و در واقع کاغذ کاربن را چسبوندن به بینی هاشون ،فقط یک نفر با کمی مکث و دقت قبول کرد که یه بویی میده در صورتی که من حتی فهمیدن بوی نوشته هایی که با کاغذ کاربن نوشته شدن را طبیعی میدونستم. یعنی فکر میکردم همه مثل خودم این بو را اجبارا تحمل میکنن. نتیجه اینکه دوستان متفق القول رای دادند من توی زندگی قبلیم دوبرمنی،ژرمن شیپردی*، چیزی بودم.

 

*نژاد سگ پلیس
نوشته شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت توسط ستاره |

حس خوبی بود وقتی برنج های شب مانده را میریختم لب تراس تا گنجشک ها بخورن ولی وقتی شنیدم علی کوچولو هر روز برای مورچه های مدرسه بیسکوییت پتی بور پودر شده و شکر میبرد، حسم کم رنگ شد.

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت توسط ستاره |

دلم میخواد چند تا تابلو بخرم دیوارهای خونه از این لختی در بیاد. نه اینکه این تصمیم را تازه گرفته باشم خیلی وقته ولی تابلوهایی که دوست دارم را پیدا نکردم.

اول اینکه من هیچی از سبک های نقاشی سرم نمیشه. یعنی نمیتونم بگم چه سبکی میخوام. فقط میتونم توصیفش کنم. مثلا یه کم از اون تابلوهایی خوشم میاد که خیلی درهم برهمند و چیزی درست توشون مشخص نیست فکر کنم بهشون میگن کوبیسم ولی بیشتر از اون از تابلوهایی خوشم میاد که وقتی نگاشون میکنی کلی باید فکر کنی تا بفهمی منظور نقاشش چی بوده یعنی با همون نگاه اول چیزی دست گیرت نمیشه. خیلی کیف میکنم که محو نقاشی بشم و کلی خیالپردازی کنم که منظورش چیه؟البته این تابلوهایی که میگم دیگه درهم برهم نیستتند.خیلی مرتب و منظمند فقط یه کم مرموزند.

یا اینکه از اونایی که منظور مشخصه ولی کاراکترها نرمال نیستند. زمانی که بچه بودم و دندونامو ارتودنسی کرده بودم تو مطب دندونپزشکم دو تا تابلوی نقاشی بود که یکی داشت گیتار میزد اون یکی ویالون. خب اینش که مشخص بود ولی آدم هاش یه جوری بودن انگار سرشون را با پرگار دایره زده بودی و بدنهاشون چوبی بود.یه بار پایینشون را خوندم نقاشش خارجی بود و خیلی قدیمی بود. سال هزارو نهصدو نمیدونم چند. و من همه اش فکر میکردم این خانوم دکتره چه تابلوهای محشری باید تو خونه اش داشته باشه.

دوم اینکه یه تابلوی خط میخوام.سیاه مشق.از اونایی که حرف ع ،س، ت و ...را هزار بارروی هم نوشته یا یه بیت از حافظ باشه که همینطوری چند بار تو هم تو هم نوشته شده باشه کلی زور بزنی تا بشه خوندش.

سوم اگه شد مجسمه هم میخوام. ترجیحا آدم باشه خیلی پیچیده،ظریف، غیرطبیعی و خاص.

 

پ ن : اگه یه روانپزشک اینا را بخونه حتما توصیه میکنه یه سری بهش بزنم!!!
نوشته شده در شنبه 9 بهمن1389ساعت توسط ستاره |


آخرين مطالب
»
» چه عارفانه!!!
» ...
» از تو به یک اشاره...
» A teacher's wish
» مسعود ده نمکی یا همان مسعود بانمکی این روزها
» نوروزنامه
» حس سوم
» حس مشترک با ظاهر متفاوت
» آگهی: به چند عدد تابلو نیازمندیم
Design By : Pars Skin